خلوت دل

دل نوشته های من

خلوت دل

دل نوشته های من

سلام به دوستان
از این که وقت می گذارید ووبلاگ من را می خوانید خرسندم
لطفا با ارائه نظرتان مرا راهنمایی کنید
خواهشا از کپی برداری بدون ذکر نویسنده (که در زیر هرمطلب ذکر می شود)خودداری نمایید.
باتشکر مدیریت وبلاگ

آخرین نظرات
  • ۲۰ خرداد ۹۶، ۱۱:۱۳ - سام نجفی نیا
    ++
  • ۸ خرداد ۹۶، ۱۲:۳۱ - سام نجفی نیا
    عالی
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۱۷:۲۶ - قالب رضا
    عالی

تومعشوق منی حنان ومنان                تو معبود منی جبار و سبحان

تو را آمرزش و من بنده تو                منم امید دارم  بر رحمت  تو
********
خداوندا  تو  ستار العیوبی                 ببخشایم مرا بر لطف وخوبی

جهنم رابه من باطل بگردان              به جنت باصالحان داخل بگردان
                                                               
                                                                                           م.غریب

غریب منتظر

همچون جوجه ای ضعیف برتن خود می لرزم. 


گردبادی بر پا شده بود نه توان لرزیدن و جم نزدن را داشتم ونه جسارت مردن.

همچون موشی بدنبال سوراخی می گشتم تا در آن سوراخ خود را بتکانم که نه خود بخورم ونه به کسی بزنم.

اما هیچ راهی نمی یافتم بجز اینکه پلهای ساخته پشت سرم را یکی پس از دیگری خراب کنم.


اشک تحسر بر زمین می ریختم و بر تک تک لحظات از دست رفته ام افسوس می خوردم.

من اینک ایستاده بودم و همچون شیر غران نعره می زدم اما نه بر موجودی ضعیف 

این بار بر گلی خوشبو و زیبا نعره می کشیدم

اما نه از روی شجاعت بلکه برای تخلیه خودم 


بله , جویبار عمر در گذر است و این دقایق من هم سپری شد اما با باری سنگین بر دوشم که نمی دانم چگونه آن را بر زمین بگذارم

وترسم از این است که خواسته باشم تمام عمر بر دوش ناتوانم حمل کنم.


بله گذشت , اما چطور گذشتنی 

من ماندم و خودم نه لانه ای که بتوان در آن ماند و نه بالی که بتوان پرواز کرد


    خدایا , خدایا سرگردانم کمکم کن.

                                                                      م.غریب


پ.ن: بارسنگین در ندامت از انجام کاری بدون پیش بینی شده در ذهن  م.غریب  شکل گرفت. 

غریب منتظر
خود را همچون کودکی خوردسال به دامن اطرافیانم چنگ زده ام و آنان را به یاری می خوانم اما اطرافیانم انگار بر نعش بو داده ای می نگرند.
آنچنان مرا به عقب می رانند که خودم از خود متنفر می شوم.
اما نمی دانم چرا همچون کودکی افلیج و عاجز پس از کمی ناراحتی احساس می کنم دوستشان دارم و بار دیگر به سراغشان می روم.
اما کاش در پایان این رودخانه که به این طرف و آن طرف می خورد دریایی وسیع باشد.
دریایی که بتوان در آن شنا کرد و خود را از گذشته و آنچه بوده پاک نمود اما . . .
هر چند که پایان این رود اگر دریا باشد یا کویر مقصر خودم هستم اما با تمام این وجود خدا کند که دریا باشد چون در غیر اینصورت تا حدودی آنانی را مقصر می دانم که دست به دامنشان می شدم اما آنها برای راندن من دامن را از تنشان بیرون می کردند.
                                                     م.غریب

پ.ن: کودکی ناتوان برای گلایه از اطرافیان در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.
غریب منتظر

زمانی که پرواز بر بال خیال را آرزو داشتم در دوردستها شیری ضعیف و شکست خورده ای را دیدم که بر گوشه ای کز کرده بود 

بله شیری که تا آن زمان غریده بود و بر ضعفا ریاست کرده بود

بر خود خورده گرفتم و برگشتم و لاشه اش را بر منقار گرفتم و پرواز کردم اما نه برای اینکه از فرصت استفاده کرده و روزیه خود را در لاشه ی او جستجو کنم نه برای این نبود

بلکه برای این بود که دلم سوخته بود بله دلم سوخته بود اما نه برای او بلکه برای بزرگیش.

دلم سوخته بود برای تنهائیش , برای ضعفش و واقعا نمی توانستم تنها پرواز کنم و ببینم لاشه های بدبو و اجسادی که ارزش دیدن هم ندارن بر آن بدبخت ریاست کنند 

هر چند که این شیر زمانی بر خود من هم غریده بود , اما نمی توانستم ضعفش را ببینم.

بله بقول بعضی ها:" شیر که پیر بشه قورباغه هم براش هفت تیر می کشه "

اما من به این معتقدم که

             "شیر , شیر بود گر چه به زنجیر بود."

                                                     م.غریب


پ.ن: شیر پیر اولین بار برای ضعف بزرگ مردی در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.

غریب منتظر

نمی توانم چشمان خسته ام را برهم نهم چرا که این سدهای خاکی رویاهایی را در خود می پرورانند که من می توانم هر آنچه را که در آن طرف خاکریز هست در پشت خاکریز هم ببینم خیلی شفاف تر و رویایی تر.

گوشهایم مستمعین مسافرین باد شده اند اما چه کنم که باد نیز سر ناسازگاری دارد و جز هوهوهای مغرورانه اش مسافری بر بال خود ننشانده.

باد را که من نیز انتظار کمک از آن داشتم با غرور کاذبش سینه عشاق را در هم می نوردد پس از چه کسی می توانم کمک بخواهم.

اینگونه است که در انتظار پاییز می نشینم تا خزان برگ را ببینم و غربت و دوری و بی وفایی طبیعت را ملاحظه کنم.

پس از این همه سنگدلی پاییز , زمستان سختی را در پیش دارم که به انتظارش می نشینم تا گونه های گلگونم را که تا هم اکنون به انتظار نوازش نشسته اند با تازیانه سختش بنوازد

شاید عاقلان بر من دیوانه بخندند که چرا پی مشقت می روم و به انتظار سختی می نشینم 

آری دیوانه.

بله "دیوانگی هم عالمی دارد"

اما این را فراموش نکنید که اگر بتوانم جان سالم بدر ببرم بعد از زمستان بهاری خواهد بود و شکوفه ها باز خواهند شد و طبیعت زندگی را از سر می گیرد و پرندگان سبکبال به آشیانه قدیمی خویش باز خواهند گشت و اگر کسی زمستان سخت را دیده باشد بهار برایش لذت بخش تر خواهد بود.

پس هم اکنون روز را به انتظار شب و شب را به انتظار روز می نشینم چرا که به انتظار خو کرده ام و این جزئی از زندگیم شده است.

                                                  م.غریب


پ.ن: بهار لذت بخش اولین بار در فکر رویاها در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.

غریب منتظر

دل سودای من تشنه محبت است و سکوت برونم غوغایی است در درونم.

از زمانی که پی درس رفتم از همه جدا شدم.

نه تنها من بلکه همه با کسب علوم جاهلانه تیشه به ریشه انسانیت زدند و ما که دم از تکنولوژی پیشرفته می زنیم و خواهان حقوق بشر هستیم با دستان خودمان ذره ذره وجود محبت را خورد کردیم و درزیر پاهایمان همچون آسیاب آرد کردیم.

بله ما انسانهای به ظاهر آزاد در زندان زندگانی های مزخرف خودمان حبس شده ایم و گروگان تعلقات دنیایی هستیم و نه تنها آزاد نیستیم بلکه اگر روزی کوچکترین وسیله را از ما بگیرند از زندگی کردن ساقط می شویم و همه چیز به پایان خط می رسد

بله تازه این در مورد همان وسایلی است که شاید ذره ای متعلق به خودمان نیست و با دزدی  و گرگیهای ماهرانه از بغل دیگران چاپیدیم.

ما انسانهای گرسنه چشم کار را برای زندگی کردن انتخاب نکرده ایم بلکه زندگی را برای کار کردن انتخاب کرده ایم.

کار , کار , کار. و دستمان را به دشنه برده و وجود خودمان را از ریشه قطع می کنیم و کسی که خود را اینچنین بی رحمانه نابود می کند چه انتظاری است که به گلهای نوشکفته صدمه ای نزند.

در این دنیای گرگ و میش که هم صحبتان قدیمی جای خود را به جعبه های جادویی داده اند و مشاوران عزیز صحنه را برای فعالیت مبتکران گرامی با دستگاههای پیشرفته اینترنتیشان رها کرده اند و در این زندان که دگر در آن بویی از انسانیت نیست بلکه همه همچون عقابی نظاره گر بر هوا می پرند تا لقمه ای بدون دردسر پیدا کنند و عافیانه بچاپند تا زر بر زر و سیم بر سیم روی هم گذارند و در نهایت همچون ققنوس که چوب عود بر روی هم گذاشت آتشی افروزند و در آتش خود بسوزند.

چگونه می توان تنفس کرد و کجا باید محبت را جست؟

و اگر ققنوس خود را به نابودی کشاند چه سود؟ که این مردم جاهل تجربه ای کسب نکردند.

                                                                   م.غریب


پ.ن: تکنولوژی برای اولین بار از دلگیری تکنولوژی در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.

غریب منتظر

زندگی پر از پستی و بلندی است و پر از امواج سهمگین که هر روز انسان را به سویی سوق می دهد.

گاه می بینی این همان چیزی است که طبق میل من و توست و گاه بر خلاف میل ما خواهد بود.

حال زیباترین زیبایم نمی دانم چند صباح دیگر که نسیم صبحگاهی به مشامت برسد خبر از چه آرد.

امیدوارم در آن لحظه همان فرازی باشد که تو و زندگیت را به صعودی ابدی نائل آورد که ان شاالله همین طور هم هست.

اما گل قشنگم همیشه صعود آن چیزی نیست که من و تو به آن می اندیشیم.

چه خوب گفت آن بزرگی که حدیثی از دعای بندگان عنوان نمود. حال بگذار تا برایت بازگویم چون من نیز به آن معتقدم.

     "فرد مومن هر دعایی که بکند برآورده می شود اما در برآورده شدن سه حالت است.

     1- ممکن است در همان لحظه همان طور که می خواهد به وقوع بپیوندد.

     2- ممکن است در اجابت آن به تاخیر بیفتد اما بالاخره اجابت می شود.

     3- که پر معناترین حالت است گاهی اوقات ما احساس می کنیم که دعای ما فایده ای ندارد اما گل من این نیست که خدا بندگانش را فراموش کند فقط در این حالت در اجابت دعا کمی تغییر ایجاد می شود یعنی آن طوری که به نفع و منفعت ماست به وقوع می پیوندد چرا که خداوند به حال بندگانش بیشتر از ما آشناست."

امیدوارم که درک کرده باشی که من چه می گویم.

با این تفسیر نباید از زندگی نا امید باشی بلکه باید برای رسیدن به اهدافت از هیچ تلاشی فرو گذار نکنی.

          به امید موفقیت در زندگیت

ودر یک کلام فهیمه ام: برای کنکور زندگیت تلاش کن.

                                                              م.غریب


پ.ن: برای فهیمه برای اولین بار در مورد دوستی که تمام فکرش کنکور بود در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.


غریب منتظر

در این زمان که عروسکان زمینی جای عروسان دریایی را گرفته اند و 

جعبه های جادویی جای هم صحبتهای قدیمی را چه انتظاری می روداز دوستی و محبت

وچه امید است به رفاقتها و دوستیها

چراکه ! چه می توان گفت برای دفاع از حریم محبتهای خانوادگی ؟

محبت را چگونه بگویی که آن را دشنامی بس بزرگ و بی حرمتی جاهلانه و صحبتهای مغرورانه و ضد ارزشی که در واقع ارزش است نخوانند.

                               م.غریب


پ.ن : دلگیرم برای اولین باربخاطر دلگیری از عدم فرهنگسازی تکنولوژی در ذهن  م.غریب  شگل گرفت.

غریب منتظر

در یک روز گرم بهاری از انتهای خزان سخن می گویم.

همچون برگ زردی از درخت افتاده ام و عابرین با گذر از تن خسته و رنجورم احساس غرور می کنند.

از شکسته شدن غرورم و بلند شدن صدای خش خش برگها در زیر پایشان خشنودن.

چند صباحی است که در میان خیابان به انتظار نشسته ام تا شاید کودکی خوردسال مرا بردارد و کمی از این دنیای فانی جدا شوم.

یا شاید رهگذری مرا برای کلیکسیون برگهایش بر صفحه ای از کاغذ بچسباند و من هر روز با او سخن بگویم کسی که می دانم اگر تنها نمی بود و همرازی می داشت به سراغ من نمی آمد.

نمی دانم اما خوب می فهمم درخت با این عظمت و غرورش نخواست به یک برگ کوچک از دنیا بریده کمک کند.

ای دوست من و ای همنشینم که مرا درک خواهی کرد و مرا می فهمی منتظر می مانم تا صفحه ای دیگر از این دفتر ورق بخورد و تو با من سخن بگویی.

          "به سراغ من اگر می آیید / نرم و آهسته بیایید

                      مبادا که ترک بردارد / چینی نازک تنهائی هایم.

                                                           سهراب سپهری"

                                                                م.غریب


پ.ن : برگ زرد برای اولین بار در تنهائی در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.

غریب منتظر

من تا هم اکنون تنها زیستم به جرم تولد تنهایم و تنها خواهم مرد بخاطر دوستانم که نه جرات ریسک کردن را دارند و نه می توانند خودشان را همانند من به دیوانگی بزنند.

دوست عزیزم : چند صباحی بیش نیست که تو را دیده ام و تا حدودی با تو آشنا شده ام 

اما تا این لحظه احساس می کنم که غنچه نوشکفته ای رادر میان تنهایی خودش پیدا کرده ام که نه می تواند این تنهایی را بیرون بریزد ونه می تواند پنهان کند.

غنچه من زندگی این نیست که تو برای نابودی تنهاییت به دنبال عشق بگردی واو را از میان برگهای خشک پاییزی پیدا کنی.

شاید با خود بیندیشی که من نیز همانند تو هنوز چند صباحی از سختی را بیش نچشیده ام

اما باید به توی قشنگم بگویم: من نیز هنوز تا پخته شدن راهی بسیار دارم اما فراز و نشیب زندگی تا حدودی مرا ساخته و تجارب مرا به حدی رسانده که اینک فکر می کنم گوهر پر بهایی با من است و آن وجود سند تجربه است که چند  برابر سنم برپیشانی من حک شده است و مرا از مرز پختگی به سوختگی کشانده است.

حال به تو می گویم: جستجو در میان برگهای خشک پاییزی یا جستجو در میان گرگهای وحشی زمستانی نه می تواند دردی از تو دوا کند و نه می تواند تنهائیت را پر کند

واگر احساس می کنی تا اینک توانسته اند تو را سرگرم کنند سخت در اشتباهی چون آنان شمع نیم افروخته ای را می مانند که ساعتی از شب را هم پا و هم صدای تواند اما به اوج تاریکی شب که برسی آنان تو را تنها خواهند گذاشت

ودر آن لحظه است که تو دیگر نه می توانی دنبال همراه برای خود بگردی چون روشنی روز به پایان رسیده است و نه می توانی تحمل کنی چون نتوانسته ای با تنهائیت خو کنی

حال غنچه نوشکفته من , بیا و به حدیث این جوان پیر گوش کن.

بیا و خود را به دیوانگی زن تا همگان فکر کنند تو نیز مانند من خوشبخت ترینی که این می تواند افکار دیگران را نسبت به تو تغییر دهد و هیچ کس هیچ گاه از اندرونت آگاه نمی شود

ودر یک کلام فریده ام:

             "برای عشق جهد بکن اما هرگز آن را گدایی نکن."

"عشق آنست که حقیقی باشد     عاشق مجازی حمال الحطب است."

                                                                    م.غریب


پ.ن:  نامه ای به فریده نامه ای به یک دوست است که برای اولین بار در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.

غریب منتظر

از آن سوی اقیانوس افکار سخن می گویم با دلی شکسته و قلبی پر از آه.

نمی دانم چه بگویم و چگونه بگویم چرا که از خزان سهمگین که انفجار بمبی از شادی را خاموش کرده بود هنوز16 طلوع بیشتر نگذشته بود که غم فراغ عزیزی کمرم را شکست و دلم را بدرد آورد.

با سرنوشتم ساخته ام و خود را به دست قسمت سپرده ام اما چند روزی است که طوفانی در دلم برپاست نه جرات آن را دارم که پنهان کنم و نه جسارت گفتنش را دارم و بقول شاعر:

" اگر گویم زبان سوزد

         وگر پنهان کنم 

               از آن ترسم 

                 که مغز استخوان سوزد "

نمی دانم به که بگویم

برای اینست که باز به سراغ تو آمدم ای تمام خاطراتم

وحال می خواهم به تو بگویم

آری ای تمام تنهائیم: چند روزی است که به مهاجرت می اندیشم.

مهاجرت و گذشت از ماوایی به ماوایی دیگر اما چه کنم که این اشکهای خونین امانم نمی دهند.

نمی توانم چیزی بگویم چون با آنان هم نظرم و تمام حقانیت با آنهاست.

حق با آنهاست چون نمی دانم به کجا خواهم رفت.

پرنده قشنگم کمکم کن که نه بال پرواز دارم و نه لانه ای برای ماندن.

                                                       م.غریب


پ.ن: مهاجرت برای اولین بار در غم دوستی در ذهن  م.غریب  شکل گرفت.

غریب منتظر